قصر شنی

قصر شنی

شعر های خاکی

کاغذ های مچاله شده ......

سطوری که خط خوردگی احساسم را

یکی در میان

به زباله دانی سرنوشت می ریزد.....

و دیوار هایی

که قلبم را

 پستو نشین سفید های سیال می کند......

کجاست آفتابی که

رهایی را تا استخوانهای شکسته ام پیوند زند

و شعرهای خاکی ام را

از زخم گاه تنهایی 

تا زایشی سبز بال دهد..

که دیوانگی رد پایم را

تا ابهام لکه های خاکستری ماه

تفسیر کند..... ؟

و (من مهجورم )را

 تا حضوری بی امان پر کند...

کجاست آخرین ایستگاهی که

تورم را از اتهام خانگی ام بزداید....؟

 و خوابدردهای بی دریغم را

تا تبسم تخمهای پاییزی

 تعمیم دهد.....

 

 

+   مریم زرمهر ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

قدح خورشید

خوابهای تلنگور خورده ......

چشمهای مجازی........

که دیدن را در قاعله ای کوتاه

مشت می کند....

این منم که در سایه نابرابر دستهایم

کسر می شوم..

و به التهاب سنگ خورده خیالم

تهمت سنگین بودن را بیدار می کنم..

و آری این منم که با تقارن

بیگانه ام

که تمام سالهای زنگ زده را

در غبار زیستن قد بر افراشته ام

تا به ترکه خیس بیش و کم ها

تن بیارایم.....

و بدانم نیمی از من

 در تقسیم سلولی جذر شد!....

وبی گمان غروری تلخ

بادهای کاغذی را در هم می ریسم

تا خمیازه سخت سی سالگی ام را

در قدح خورشید

 بر چاله نهم....

+   مریم زرمهر ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

سپید خوب

حرفهای خسته باغ را به آینه ای متبسم خواهم کرد

لبخند های رنگ پریده که بر کاغذ های کاهی می نشینند

 و چه خوب می نشینند ...

و من می خواهم

خواب زمستانی یک آسمان را تجسم کنم....

آسمان شسته خرسها ...

دستهایم را به سوگ برگها می کشاند

و گمان اینکه یک سپید خوب باید کوتاه باشد

مرا از اندیشه راه باز می دارد.....!

یاد روز هایی که سطر آب را می فهمند

ته تابستانی شفاف را در نور لاله ها می دواند

و من چگونه راه می پیمایم.....؟

قایقهای چوبی کهنه ؟

بادبانهای پوسیده؟که دریای نگاهت را موج می زند....؟

و غریق چشمهای طوفان زده ام خواهد بود....؟

..............

و تو به اندازه شعرهایت نمی دانی...

که زمان

از کنه خیالم سبز خواهد شد....

 

+   مریم زرمهر ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

چارشنبه سوری

زمزمه آواز تو ...بگوش می رسد...

و هوهوی آهسته باد را از لای در چوبی ... در پوستم زنده می کند...

بهار در راه بود ...

و روح سرگشته من با عطر هیزمهای سوخته

به فانوسهای خدا می رسید ...

چارشنبه سوری سور یاغی خدا....

آسمان و زمین شراره باران بود

و من در ایوان گلی خانه مادر بزرگ

به گلهای رنگی لباس او

که در تلالو آتش خانه را عطرآگین می کرد

رنگ می باختم....

آتش زایش چشمهای تاخته ...نژادی نو ساخته ...

و طلوع شرقی ام را با طعم بهار پرداخته...

چشمهای تو نگاهم را به این سور فرا خوانده ..

زمزمه آواز تو و هوهوی باد ..آتش یادها به جانم آویخته ..

روزهای خلسه و رویا

روزهای قصر شنی و دریا

ترانه های کودکی و خیال فردا

موسم آتش و باران .. نوروز زیبا

قاصدکهای رنگی رعنا ..

روز های سبزه و شبنم ..شکوه و غوغا

و زمزمه آهسته تو ..بهار یادها

چارشنبه سوری

سور یاغی خدا

و روح آشفته من در نوسان دیروز و فردا...

+   مریم زرمهر ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

فصل پنجم

گاهی که نیاز شب

به موسم تگرگ بهانه دارد

 جایی که لحظه های خالی

 پر نمی شوند

 که کابوس دریا سحر نمی گیرد ...

 تداعی آزاد درختان _این باد _ هم

 به گل نشسته....

 شب گیر پوچی هایم ...

تا به عزم روشن کنی ام

فصل پنجم

 فصل پرواز است...

+   مریم زرمهر ; ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

سکوت

سهم تنهایی من از آن پنجره فصیح

 طالع تلخ پاییز بود....

 که در آوردگاه اندیشه ام

کلاغهای بی انگار پرداخته بود..

 و باز هم به ابعاد نگاهم

که در فرصتی سبز مملو ازسکون بود

 بال در سکوت گشوده ام ...

راه بس بی پایان است

 و می خواستم

 که چشمهایم در پرتو خورشید

 کوله بار بر زمین نهد!

 سکوتی سخت بی پروا

که در تجسم آبی ترین خیال دریا

 موج احساسم را

 برشاخص حضورت بی انتها خواهد کرد...

 که همواره در انتهای افسانه ای غم انگیز

 هویت کودک شعرم را می جویم!...

 که در تقویت تقریبهای متوالی

 از عطر نارنجهای پدر

 به تصویر لرزان ماهی بر آب

حلول یافتم

 که از آواز جیرجیرکهای آن دهستان پرت

 به شعله سرد این شور غریب

 خاموش شدم

و از کنج لذتی کاهگلی آویخته بر سایبان رهایی

 تا تفکری آجری بر های وهوی زیستن

 فرود آمدم

 و من هنوز هم در ورطه بیداری آسمان

 مبهوت آن حس نجیبم....

 که قاصدکهای بد یمن در کسادی شادی

 بیمار مانده اند

 و لاکپشتهای سبز شنی

 تخمها را نشکسته اند ......

+   مریم زرمهر ; ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

...سه نقطه

به تلی از افسوس

 خروارها یاد......

 گذشتن از سکوتهای پرهیز هم...؟!

 بیقرار پوسیدنم

 اگر دستهایم به حضورت آوار می شوند

 به تلی از افسوس....

 خروارها یاد.....

 عطر خل چوبها.....

 آباژورهای خشکیده را هم بسوزانیم؟!

 جنون دریا ترک می خورد ها!!!

 موجها را هم تو صید می کنی؟!

 گذشتن از سکوتهای پرهیز هم....؟!

 تا به فصلی کور پاگیرم

 فاصله های گیج را چه کنم....؟؟

+   مریم زرمهر ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ دی ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

خاک سیاه

نور ماه بر زمین رنگ می پاشد......

هر شب که قافله سکوت اندک شمار تر می شود...

و تو از تنهایی نگاهم

 گاهگاهی فقط حوصله ات سر می رود

 و من کلماتی را می شناسم

 که قشنگ نیستند!

 و قلب کوچکم روزی بار ها با آنها جمله می سازد........

 پشت این دریچه بزرگ

 از آن طرف میله ها

 گنجشکهایی می تپند

که یک روز در میان

 جوجه هایشان می میرند

 و من در خاک سیاه باغچه رنگی مان

 مرگ جوجه ها را می کارم

 و می دانم که در شاخ و برگ شمعدانیها

 عطر می دهند.......

+   مریم زرمهر ; ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ دی ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir